کوروشی از میان کوروش های ایران بر تخت پادشاهی

3 11 2009


در اين پنجمين سال برپايي روز جهاني كورش و سومين سال بنيانگذاري اين روز بنام روز ملي ايران، من ايراني بودن شما را در اين روز خجسته شادباش مي گويم. بيشتر ما كه در اينجا گرد آمده ايم و اين روز فرخنده ملي را بزرگ مي داريم، در اين پندار هستيم كه كوروش فردي استثنايي و بي همتا در جامعه ايراني بوده است. در صورتيكه اينجور نيست. كوروش يك ايراني راستين بود، زيرا در خانواده و جامعه ايراني پرورش يافته و آموزش ديده بود. در آن زمان، هزاران هزار كوروش در ايران مي زيستند كه ما يكي از آنان را كه بخت پادشاهي و جاودانگي يافتن در تاريخ را پيدا كرد مي شناسيم. در آن زمان جامعه ايراني كوروش مي پروراند. پدر او كوروش بود، دوستانش كوروش بودند، مربيانش كوروش بودند، مادرش كوروش بود، همسرش كوروش بود و فرماندهانش همه كوروش. ما صدها سال است كه بعلت تحميل انديشه ها، گفتار و كردار ناايراني، از آن فرهنگ زيباي آدم ساز درست انديشي، راستگويي، گفتار و كردار نيك فاصله گرفته ايم و ديگر ايراني راستين نيستيم. اينكه ما كوروش را اينگونه گرامي مي داريم، نشانگر آن خواهش و آرزوي دروني ماست كه دوباره ايراني باشيم.

به امید روزی که ایران دوباره جایگاه اصلی خود را در میان جهان دوباره بدست بیاورد





داستان جبرئیل و شیطان با ایرانیان

3 11 2009

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون ‘بنز’ و ‘ب ام و’ جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده… یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم… امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان… دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه… این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!… حالا هم که… ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم …. اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن





افکار منفی و اثرات آن !!

24 10 2009

سلام و درود من این صحبتم را با خیلی از دوستان منفی گرا در میان گذاشتم. البته این نظر من برای زندگی است و فقط یک توصیه دوستانه به تمام کسانی که میخواهند و مایل هستند زندگی مثبت و پر باری داشته باشند . خوشحال میشم که حتما نظرات خودتون را با من در میان بگذارید.

” فکر منفی همانند یک ظرف اسید است، که کسی از عمد و یا به طور ناخواسته و غیر عمدی بر روی دست خودش بریزه؛ مطمئنا این دست دیگر دست بشو نیست و کسی که اسید بر روی دستش ریخته نمیتونه انتظار داشته باشه که حالا با این دست بره و در آشپزخانه یک غذای بسیار لذیذ هم تهیه کنه؛ همینطور فکر منفی مثل یک اسیدی می مونه که بر روی صورت کسی پاشیده بشه .مطمئنا از اون به بعد او نمیتونه زیبایی گذشته خودش را داشته باشه و در پارتی ها شرکت کنه و انتظار دریافت جملات مثبت در مورد خودش از طرف اطرافیان باشه .”

ضمنا باید از کسانی که میخواهند یک ظرف اسید-”افکار منفی با انرژی های منفی با قدرت زیاد”- به ما هدیه  بدهند جدا دوری کنیم!!

چون ما انسانها برای سلامتی روح خود به  گل وعطر وافکار مثبت احتیاج داریم. چون اینها افکار مثبت ابزاری هستند که  برای اینکه قدرت شارژ کردن روح خودمون به آنها احتیاج مبرم ودائمی داریم؛ برای اینکه   بتوانیم  پرتوان و پر انرژی؛ از پس مشکلات زندگی بر بیاییم.

لطفا سعی کنید تا انجا که امکان داره از افکار استرس زا؛  دوری کنید. سعی کنید کارهای خود را به موقع انجام دهید تا دیرکرد وظایف محول شده شما را دچار استرس و ناراحتی روحی نکند.

ضمنا سعی کنید خوُد  خود را بشناسید و بر روی خود تمرکز کنید وبه فکر خود هر روز تمرین بدهید.همانند یک ورزشکار بدنساز که برای ساختن بدنی قویتر و آماده تر هر روز مدت زمانی از وقت روزانه خود ا صرف تمرین بدنسازی میکند. این ساختن نباید به طور فشرده ودر کوتاه زمان صورت بگیرد بلکه به طور دائم و با یک ریتم مداوم و با آرامش.

برای این ساختن لازم نیست که حتما کارهای بزرگی انجام بدهید. در درجه اول سعی کنید خود را باز شناسایی کنید. ما انسانها دچار این مشکل هستیم؛ که اکثرا خود خود را کامل نمیشناسیم, ولی به دنبال شناخت دیگران هستیم  و ایجاد یک رابطه موفقیت آمیز هستیم .

ما زمانی میتوانیم  از افکار منفی دور شویم که خود را بشناسیم و نقاط قدرت وضعف خودمون را کامل و صحیح تشخیص دهیم و در پی، پاک کردن نقاط منفی و پررنگ کردن نقاط مثبت زندگی باشیم و این به طور کاملا اتوماتیک، این قدرت را به ما میدهد که بتوانیم خود راهنمایی خوب و مطمئن برای دیگران باشیم .

خوشحال میشم که دوستان نظراتشون را در مورد این مقاله با من در میان بگذارند.

با سپاس





برنده جایزه نوبل سال 2009 از بردن نام ” خلیج فارس” وحشت دارد!

20 10 2009

امسال جناب آقای رییس جمهور ” باراک حسین اوباما ” برنده جایزه ” صلح نوبل” به صورتی بسیار غیر منتظره شد. معمولا برندگان “جایزه نوبل” در هر رشته علمی؛ تخصصی و یا حرفه ای؛ عملی و یا بهتر است بگویم  که  ” تلاشی” ویژه انجام میدهند و با پدید آمدن نتایج آن تلاشها؛ لیاقت این را پیدا میکنند که نامزد جایزه نوبل شوند البته بعد از مراحل بسیار پیچیده و سخت.

حال چطور آقای ” باراک حسین اوباما “ برنده جایزه صلح نوبل شد؛ جای بسی شگفتی و حیرت است چون آقای رییس جمهور در عرض یک سال اول دوره ریاست جمهوری خود؛ آنچنان کارنامه درخشانی نداشته اند و یا حداقل کارنامه صلح قابل ملاحظه ای را ارائه نکرده اند که  حتی لیاقت نامزدی جایزه صلح نوبل و بعد از ان؛ برنده شدن “جایزه صلح نوبل را باشند.

حال آقای اوباما همراه وزیر امور خارجه خود خانم ” کلینتون” از واژه مجعول و بی ربط و توهین آمیز “خلیج” به جای “خلیج فارس “ استفاده می کنند واز همه جالبتر اینکه بر این واژه بی پایه, مجعول و دروغی تاکیدی بی سابقه هم دارند .

آقای اوباما هنوز یاد نگرفته که باید و مجبور است حرمت کشورها و تمدنهای کهن را حفظ  کند و برای خوش امد آن شیخ نشین و آن بادیه نشین عرب  حق ندارد هویت ایرانی را خدشه دار کند .

لطفا به سخنان جناب استاد بهرام مشیری توجه کنید که چگونه در مذمت و نکوهش اینگونه بیانات بی پایه, صحبت میکند

http://kavehsara.com/audio/obama_and_persian_gulf.wma

هموطنان عزیز ما صلاحب کشوری چندین هزار ساله هستیم و زمانی قبل از حمله اعراب به ایران و آن  جنگ قادسیه بزرگ صاحب امپراطوری قوی و و فرمانروایی بسیار متمدنی بودیم و گرچه هنوز هم تمدن و فرهنگ غنی خویش را پاسداری میکنیم ؛ ولی تاریخ به ما نشان داده است که بیگانگان همه گاه در پی از بین بردن هویت وفرهنگ ایرانی بوده و هستند و تا وقتی که ما دست به دست هم ندهیم این روال  شوربختانه ادامه خواهد داشت .

از تمام هموطنان ایرانی میخواهم که دست به دست هم بدهیم و پتیشن ” خلیج فارس” را امضا کنید. این نامه به دست آقای رییس جمهور ” باراک حسین اوباما” خواهد رسید و امیدوارم که برنده جایزه نوبل امسال شرمنده نوع سخنان خود شود .

http://petitions.tigweb.org/persiangulf

این ترجمه متن نامه انگلیسی پتیشن است:

برگردان فارسی متن بگونه زیر است:

آقای رئیس جمهور، خلیج خلیج فارس است
داریوش بزرگ در ۲۵۰۰ سال پیش آنراخلیج پارس نامید
هرودت (تاریخ نگار یونانی) آنراخلیج پارس نامید
دانشمندان عرب، چینی، روسی، اسپانیائی… آنراخلیج فارس نامیده اند
ریچارد ن. فرای، استاد ممتاز دانشگاه هاروارد، آنرا خلیج فارس مینامد
سازمان ملل متحد آنرا رسما خلیج فارس مینامد
همه روسای جمهوردموکرات وجمهوریخواه آنرا خلیج فارس نامیده اند
شما نیز لطفا آنرا خلیج فارس بنامید!
با احترام

به امید ایرانی آباد و سربلند





بازسازی فرهنگی و قبول نقش پذیری مردم در بازسازی ایران

11 10 2009

با سلام خدمت همه هموطنان عزیز ؛

مدتی هست که دارم در این مورد فکر می کنم . در چند روز گذشته هم چندین برنامه یا به طور تصادفی به دستم رسید و گوش کردم و یا اینکه بحث و گفتگویی پیش آمد و نکاتی در مورد اجتماع بیمار گونه ایران مطرح شد که خوب با توجه به واقعیتهای تلخی که در هر کدام از این بحث و گفتگو ها وجود داشت؛ با خودم فکر کردم که شاید بد نباشه که کمی در این مورد مطلب بنویسم . البته من هیچ ادعایی ندارم ولی فکر میکنم که اگر هرچه دیرتر درباره این مشکل به بحث و تبادل نظر پرداخته نشه؛ هر روز مشکلات جامعه ایرانی و درگیری ها و برخورد های خواسته و یا ناخواسته اجتماعی بیشتر و بیشتر میشه وبسیار شوربختانه و با تاسف بسیار تا بحال به صورتی افسار گسیخته خود و عوارض خود را نمایان کرده است . پس بهتر است که قبل از اینکه دیرتر بشه به این موضوعات رسیدگی بشه و حداقل در جامعه و با اطرافیان مورد گفتگو و بررسی قرار بگیره .

من فکر میکنم که مشکلات جامعه ایران 90% فرهنگی و 10% سیاسی است. به طورکلی می توان مواردی را به صورت سر فصل کلی بیان کنیم که شامل موارد زیر خواهند بود :

1 - خود بزرگ بینی بیش از حد فرهنگی و گاها نژادی – این مورد با شناخت صحیح فرهنگ زیبای ایرانی و افتخار با آن متفاوت هست

2 – عدم شناخت و آگاهی کافی از گذشته؛ تاریخ و فرهنگ غنی ایرانی در میان اکثریت جامعه بدلیل مشکلات اجتماعی و مشکلات زندگی روزانه

3 - افتخار به کارهای نکوهیده که متاسفانه در میان نسل دوم و سوم ایرانیان باب شده :همچون انواع خلافهای خیابانی و دروغگویی های روزمره و عدم اطمینان به قانون

4 - پیچیدگی های روابط اجتماعی ؛ که به طور مثال در روابط دوستی جوانان دختر و پسر ایرانی بسیار می توان مواردی از عدم ثبات شخصیت و یا زیاده خواهی و سر کار گذاشتن دوستان و دروغ گویی و منفعت طلبی و عدم صداقت در دوستی و روابط اجتماعی؛ از هر دو طرف جنس مخالف؛ میتوان به صورت کلی بر شمرد.

5 - عدم روابط سالم اجتماعی که شامل : دروغگویی ؛ غیبت ؛ کلک زدن برای رسیدن به منافع شخصی به هرنوع و قیمت ممکن؛ عدم احترام به آزادی های مشروع و قانونی دیگر افراد جامعه ؛

و ……  را میتوان به عنوان مشتی از خروار مشکلات عنوان کرد.

مطمئنا موارد بسیار زیاد  دیگری نیز وجود دارند  که اگر بخواهیم به تمام آنها بپردازیم؛ شاید در آخرسر؛ باید فکری برای ملیتی جدید بکنیم؛ اگر؛ در جهت از بین بردن و شکست دادن این مشکلات اجتماعی و فرهنگی قدمی مثبت و مفید برنداریم .

من به عنوان یک ایرانی که سالهاست در ایران زندگی کرده ام و حال در خارج از کشور به سر می برم ؛ میبینم که جامعه ایرانی خارج از کشور همیشه؛  مشکلات درون ایران را با خود به بیرون از کشور آورده و با این مشکلات و عیبهای فرهنگی و اجتماعی؛ به زندگی شخصی و اجتماعی خود ادامه میدهند، کما اینکه با زندگی در محل جدید با فرهنگی جدید آشنا شده و قانون مندی و احترام به به خود ودیگران را در زندگی مردم اروپایی مشاهده میکنند؛ هیچگونه تلاشی در جهت بروز رسانی خود در جهت مثبت قضیه انجام نمی دهند .


به طور مثال ایرانیان محترم خارج از کشور که یا در اروپا و یا در آمریکا ساکن هستند اکثرا بعد از مدتی زندگی در خارج از کشور نسبت به این مشکلات آگاهی و دید بهتر و بازتری پیدا میکنند؛ولی در جهت همصدایی و کمک به هموطنان ایرانی خود کمتر تمایلی از خود نشان داده و به قول معرف روحیه کار گروهی و قبول نظرات متفاوت ونه متضاد 100% را ندارند و کمتر دیده شده که چند گروه از ایرانیان حال به صورت مجردی و یا خانوادگی بتوانند روابط دوستی و اجتماعی پایداری را در دراز مدت در خارج از کشور حفظ کنند.


این چند دستگی و از هم گسیختگی و فرار از همدیگر همیشه باعث مشکلات بسیاری برای ایرانیان بوده و خواهد بود. ما ایرانیان همیشه در حال فرار هستیم و این فرار همیشه رو به جلو بوده. بدون اینکه فکری واقعا برای مشکل و یا مشکلات پیش رو داشته باشیم .

من بسیار دیده و شنیده ام از ایرانیان محترمی که سفری به وطن عزیزمان ایران داشته اند؛ پس از برگشت به محل زندگی خود که حال چه در اروپا و یا در آمریکا بوده از خوشگذرانی های داخل ایران و غذاهای مطبوع تعریفها کرده اند ولی از این شکایت داشته اند که:

“چرا ایران همانند اروپا و آمریکا قانونمند نیست و مردم قانون را رعایت نمیکنند  ؟”

” چرا اینقدر همه چیز پیچیده و سردرگم و بی هدف است ؟ “

“چرا مردم دیگر با هم همدل نیستند بلکه میخواهند وسعی میکنند پوست هم را بکنند ؟ ”

و چرا های دیگر

ولی هیچ زمان؛ حداقل تا آنجایی که من دیده ام یاد ندارم که این هموطنان عزیز و ایرانیان محترم قدمی در راه درست کردن و تصحیح این مشکل قدم مثبت و قابل قبولی  برداشته باشند.

ما ایرانیان همیشه عادت داشته ایم و داریم که همه مشکلات را سیاسی کنیم و همه چیز را به گردن نفر سوم بیندازیم و از خودمان تا آنجایی که امکان دارد رفع مسئولیت بکنیم .

ما همیشه این  نفر سوم را به گونه ای پیدا میکنیم و این شخص نگون بخت  میتواند هرکسی باشد از برادر و خواهرمان گرفته تا، همکلاسی و بچه محل و استاد دانشگاه و آدمهای سیاسی مملکت، همه میتوانند در این مشکلات مقصر باشند غیر از خودمان !!!!

این فقط یک فرافکنی بزرگ و یک مغلطه بزرگ هست. ممکن هست که در هر جامعه ای بسته به نوع حکومتی که هست مشکلاتی هم به تبع آن وجود داشته باشد و یا متاسفانه مشکلات جدیدی به دنیا بیایند و در جامعه امکان رشد  پیدا کنند؛ ولی این در اصل قضیه و مشکل ما  تاثیری نخواهد داشت  چون به نظر من 90% مشکلات جامعه ایران فرهنگی و 10% مشکلات سیاسی است .

ما ایرانیان چگونه میتوانیم یک نظام سیاسی بسیار مدرن و پیشرفته داشته باشیم ،زمانی که خودمان از معظلات بسیار پیچیده و بغرنج فرهنگی در عذاب هستیم.


چطور می توان از جامعه ای انتظار داشت که انتخابی آزاد و بسیار صحیح از انسانهای سیاسی موجود در صحنه سیاست داشته باشد، زمانی که به اندازه کافی به رشد فرهنگی نرسیده است و هر سیاستمداری می تواند با فروختن رویاهایی زیبا؛ کام آن جامعه را تلخ نماید .

این پروسه زمانی به پایان میرسد که هموطنان عزیز من در مشکلات عدیده و پیچیده فرهنگی  و گاها بسیار غم انگیز اجتماعی غوطه ور نباشند . این مشکلات زمانی به پایان میرسد که خیل عظیمی از جوانان وطن روی به مواد مخدر نیاورند وبرای تفریح خود را آلود نکنند و به این رشد فرهنگی وعقلی برسند که اگر بیکار هستند و کاری ندارند نباید با خود از سر دشمنی  در آیند و خود را و گاها خانواده خود را طمعه آتش این بلایا قرار دهند.


با توجه به چند مثالی که در بالا زدم ؛ باز هم براین تاکید دارم که مشکلات جامعه ایران 90% فرهنگی است .

من به عنوان یک ایرانی فکر میکنم که باید با کمک کردن به یکدیگر و کمک کردن به خودمان شروع کنیم. مراحلی که به نظر من مهم است که با خودمان هر روز تمرین کنیم تا این رفتارها به صورت عادت در بیاید به قرار زیر هستند :

1 - باید با خودمان مهربان باشیم .

2 - باید خودمان را دوست داشته باشیم ولی خودپرست و خودخواه نباشیم .

3 - به خودمان اهمیت بدهیم ولی فکر نکنیم که برتر از دیگران هستیم .

4 - با احترام به خود و احترام به قانون و حدود آزادی مشروع دیگران؛ دموکراسی و احترام متقابل را یاد بگیریم .

5 - همیشه گوینده نباشیم ؛ بلکه شنونده خوبی هم باشیم

6 – همیشه منتقد  خوبی نباشیم ؛ بلکه اجازه بدهیم که دیگران هم ما را نقد کنند

7- برای بهترین شدن همه تلاش میکنند و این حق همه انسانها است که بتوانند بهترین باشند حال از هر نژاد و ملیتی که هستند و با هر نوع رنگ پوست و زبان گویشی که دارند ؛ ولی ما حق نداریم و نباید هیچ وقت برای بهترین شدن و ستاره شدن؛ دیگران را قربانی امیال جاه طلبانه خودمان کنیم .

هیچ ساختمانی در هیچ کجای این کره خاکی بدون نقشه ای حداقل ابتدایی و محاسبه شده بنا نشده و اگر هم بنا شده دیده ایم که با اولین زلزله و یا توفان چه بلایی بر سر آن خانه واحتمالا صاحب آن خانه آمده است .

جامعه ایرانی ساختمانی است بسیار زیبا و بزرگ با انواع اتاقها و رنگ بندی های فرهنگی بسیار متنوع و دل باز. ولی این ساختمان زیبا هر روز نسبت به روز قبل رو به ویرانی و از هم گسیختگی بیشتر است  و اگر همین امروز به فکر یک بازسازی و تعمیر اساسی نباشیم ؛ روزگاری نچندان دور ما هم مجبور خواهیم بود، در کنار موش ها و کرم هایی که به جان این ساختمان بس زیبا و لطیف افتاده اند زندگی کنیم .

آلبرت انیشتین می گوید : از كساني كه بر امور «ناچيز» چشم مي بندند حتما در مسايل بزرگ هم نمي توان توقعي داشت.

به نظر من همین مسایل و مشکلات کوچک و ظاهرا کم اهمیت هست که ممکن است روزی همانند یک سیلاب شوند و همه چیز را با خود ببرد و خورد و نابود کند .

برای خاتمه این پست داستانی واقعی را برای شما هموطنان عزیزم نقل میکنم .

روزی کشیشی فوت میکند .وصیت میکند که در وصیتنامه اش  این متن را که خود نوشته بود اول بخوانند و آن نوشته این بود :

” من برای این کشیش شدم که دنیا را تغییر دهم و همه چیز را خوب کنم ولی هیچ گاه متوجه نشدم که؛ اگر من فقط و فقط خودم را تغییر میدادم، از بغل این تغییر خانواده من تحت تاثیر قرار میگرفت و تغییر میکرد و از پس تغییر خانواده من خانواده های اطراف ما تغییر میکردند و از پس این تغییر یک محله تغییر میکرد و از پس تغییر یک محله یک شهر تغییر میکرد و از پس تغییر یک شهر یک کشور تغییر میکرد. ایکاش خیلی خیلی زودتر به این نتیجه میرسیدم !!! “


بیایید تا دیر نشده از خودمان شروع کنیم . این همه اشتباه کردیم و نتیجه اش را دیدیم .حال بیایید تغییرات را از خودمان شروع کنیم .





نامه بهنود شجاعی از زندان

11 10 2009

بنام خداوند بخشنده مهربان
ایکاش باد صدایم را می برد
ایکاش گنجشکانی که از بالای دیوار بلند زندان رد می شوند حرفهایم را می شنیدند و بر ایوان خانه شما می نشستند و برایتان بازگو می کردند.
بچه ای بودم تا چشم باز کردم مادرم رفت و فرشته نجاتم مرا تنها گذاشت.
هیچگاه فکر نمی کردم بی مادری اینقدر سخت باشد.
بیش از سه سال است که در کنج زندان نشسته ام و تمام خاطرات زندگی ام در یک روز خلاصه شده .
سه سال است در یک روز زندگی می کنم. سه سال دائم مسیری را که آن روز رفتم می روم و هر چه تلاش می کنم که برگردم نمی شود.
در خودم فرو می روم،در خودم فریاد می زنم ،بخدا نمی خواستم چنین شود،ای خدا چرا چرا اینطور شد.
چرا تا آخرین لحظه عمرم شرمسار کسانی هستم که هنوز نتوانستم با آنها سخن بگویم و بیان کنم که این بهنود آن موقع نفهمید چه شد. ولی امروز با تمام وجود از آنچه شده پشیمان است و هر روز سر بر خاک می ساید و هر روز از خدا تقاضای بخشش می کند.
من در طی این سالها بارها و بارها در یک روز زندگی کردم و آنهم بدترین روز زندگی ام.
بارها و بارها مرده ام ولی باز نفس کشیدم و باز در انتظار مردن دوباره.
بخدا هیچکس نمی داند سنگینی این بار چیست؟
همانگونه که هیچکس نمی داند داغ فرزند چیست؟
من شرمنده ای ابدی هستم که انسانی را، جوانی را، عزیزی را ،و ….. آه چه بگویم.
ایکاش نمی رفتم،ایکاش …
دو بار مرا برای اجرای قصاص به سلول انفرادی بردند ، شبهای تلخ و سرد و سنگینی بود
نمی دانم چه بگویم هزاران بار مردم. می خواستم گریه کنم، اشکی نبود. می خواستم ناله کنم، صدایی دروجودم باقی نبود.
می خواستم در تنهایی مادرم را در آغوش بکشم و اشک بریزم ولی جز دیوار سفید و آهن سرد هیچ چیز نبود.
به آخر عمری رسیدم که هیچ چیز جز تلخی از آن ندیده بودم و در پایانش جز بار شرمندگی و پشیمانی چیز دیگری برایم باقی نمانده بود.
زندانبان کلید را گرداند و گفت بر خیز وقت رفتن است.
صدای کلید قلبم را لرزاند بیاد درد جانکاه شما افتادم،زمانی که فرزندتان را دیدید.
مرا به محوطه زندان بردند تمام زندگیم در همین دقایق جلو چشمم گذشت و یاد فرزند شما افتادم که او هم چون من آرزوهای فراوانی داشت.
زمانی که در پای چوبه دار به من گفتند،یک ماه فرصت داری تا رضایت بگیری با دیدن برادر آن مرحوم احسان عرق سرد خجالت بر پیشانیم نشست. مرا به زندان برگرداندند.
در سلولم بغضم ترکید. خدایا خدایا چگونه به آنها بگویم شرمنده ام، شرمسارم
شب با مادرم نجوا می کردم، مادر کجا رفتی؟چرا زود مرا تنها گذاشتی؟
اگر تو بودی چه ها نمیشد،ایکاش بودی،ایکاش به در خانه آنها می رفتی، ایکاش از آنان می خواستی در حق من بزرگی کنند، ایکاش از آنان می خواستی که این افتاده بر زمین ندامت و پشیمانی را در دست بگیرند و ایکاش …. ایکاش مادر،مادرم،اگر تو در کنارم بودی ،هرگز این اتفاق برایم رخ نمی داد.
مادر در آن دیاری که هستی به دیدار احسان برو،تو در آنجا برایش مادری کن،من شرمنده اویم و می دانم درد بی مادری چیست.
خداوند مهر و محبت خود را در پدران و مادران ودیعه گذاشت و محبت والدین محبت خدایست .می دانم شما با مهر ترین و با مهربان ترین ها هستید و مهری که به فرزند عزیز از دست رفته خود دارید در دیگری بار بر من گشوده است.
شاید این آخرین نامه من باشد و نمی دانم که به دست مهربان شما خواهد رسید یانه؟
اما تقاضا می کنم بدانید بهنود که سه سال است در تمام لحظات زندگی خود آرزو می کند تا شما را ببیند و به پایتان بیفتد و بگوید، بخدا آنچه گذاشت در فهمم نبود، بخدا نفهمیدم چه شد؟ بخدا شرمنده ام.
شما هرچه بگوئید هر چه بخواهید حق دارید.
ایکاش گرمی مهر و نور محبت شما ذره ای بر من یخ کرده بتابد، ایکاش مرا ببخشید.
شرمنده روی شما
بهنود شجاعی





اعدام ناجوانمردانه “بهنود شجاعی” را تسلیت میگم !!

11 10 2009

تسلیت میگم؛ من اصلا الان روحیه خوبی ندارم . تسلیت میگم به خاطر اعدام جوانی به نام ” بهنود شجاعی ” . به خدا از دیشب تابحال هر جا که تونستم متنی نوشتم و تنها کاری که از من بر می آمد دعا کردن برای بخشایش و اعدام نکردن این جوان بود. تنها کاری ک…ه از دستم برمی آمد دعا کردن بود و دعا کردم .دعا کردم که تورا خدا قلب خانواده مقتول به رحم بیاد. ولی فکر نمیکردم که “تقیه ” و حس انتقام اینقدر قوی باشه که قول بخشش بدهند وبعد پدر و مادر مقتول خود در آخرین لحظه چهارپایه را از زیر پای “بهنود شجاعی ” بکشند. به خدا از صبح تابحال خیلی خیلی حالم بد است و اینقدر گریه کردم که نگو انگار یک سنگ بزرگ روی سینه من داره فشار می یاره. چرا “رحم ” نکردید?

به خدا من از دیشب به هر دری زدم و هر جا تو فیس بوک و جاهای دیگر تونستم نوشتم که بلکه یه فرجی بشه و این جوان اعدام نشه .به خدا دیشب برای آمرزش و بخشایشش از حکم اعدام دعا کردم. اول صبح هم که بلند شدم و آمدم پایه کامپیوتر هدفم دیدن خبر عفو مرحوم شادروان ” بهنود شجاعی ” بود. به خدا الان که دارم این متن را می نویسم کلی گریه کردم. به خدا اگر من یه کاره مملکت بشم بعد از آزادی ایران در اوین کار حکم اعدام و قصاص و سنگسار و همه قوانین وحشی گری را از قانون حذف میکنم و بعد هم روی فرهنگ مردم کار میکنم. به خدا ما مردم قصی القلبی نبودیم چرا اینقدر بیرحم شدیم. به خدا اینقدر دلم گرفته و گریه کرده ام که نگو .به خدا حق این جوون وخیلی های دیگر این بنود و نیست.به خدا الان سرم خیلی خیلی درد میکنه . چرا کسی به فکر ایرانیان نیست چرا کسی جلوی این بربریت را نمیگیره . چرا خدا الان که بهش احتیاج مبرم هست در تعطیلاته و در دسترس نیست. خدایا مگه کوری که نمیبینی این همه جنایت دارند به نام تو و به خاطر تو میکنند. چرا جلوی این کثافتها را نمگیری. خدا کجاییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جناب آقای  مصطفائی وکیل مرحوم “بهنود شجاعی”  تا آخرین لحظه تلاش وصف ناپذیری کردند،ولی  با کمال تاسف ،نابخردی خانواده سنگدل نصراللهی ، علی الرغم قول گذشتی که داده بودند ،با کمال قساوت بهنود را بقتل رساندند، مطمئنا” بهنود از شرایط سخت،مرگ تدریجی راحت شد، و با رفتنش دلهای بسیاری را در سوگ خود نشاند . خانواده نصرالهی بین دو گزینه خرد و نادانی، جهالت را برگزید و سیرت جنایتکار خود را باثبات رساند، شک ندارم اگر هریک از ما در شرایط نزاع بین بهنود و مقتول بودیم، در مقابل چاقوی مقتول از خود دفاع و در شرایط بحران روحی محیطی،اقدام به ساقط کردنش میکردیم،و بهنود از یک شیشه شکسته در مقابل چاقوی مقتول از خود دفاع کرده!؟ شرایط روحی بنده بقدری خراب است و نفرت از خانواده حقیر نصرالهی، چنان وجودم را پر کرده است ، که قابل وصف نمیباشد، ضمن تاثر شدید برای همه جانباختگان، 3 جانباخته روی من تاثیری شگفت وارد کرد و کمر مرا خرد کرد 1-مجید کاووسی 2-دلآرا دارابی 3- بهنود شجاعی

كم از خر ملت خواب و خمودند

كه دائم زير مهميزرنودند

نگردی تا ز خواب جهل بيدار

نبينی پشت خود را خالی از بار

متن زیر آخرین لحظات زندگی “بهنود شجاعی” و آخرین مصاحبه او است . خیلی خیلی سخت و ناراحت کننده است .

محمد مصطفایی (وکيل بهنود شجاعی) : بهنود شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد

دیشب حافظ گفت:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

منتظر بودم تا زمان بگذرد و به درب زندان اوین روم حدود ساعت ۲:۳۰ دقیقه با کوهیار قرار گذاشتم و به سمت زندان اوین رفتیم. حدود ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق اجتماعی و تعدادی مادر داغدیده هم حضور داشتند. منتظر بودیم که اولیاءدم به زندان بیایند. بعد از گذشت یک ساعت مادر و پدر احسان (مقتول) را به همراه برادر و خواهرش دیدیم. جمعیت به سمت وی رفتند تا آنان را از اعدام بهنود منع کنند. مدتی گذشت و مادر و پدرش گفت که ما گذشت می کنیم. جو بسیار سنگینی حاکم شده بود. درب زندان باز شد . اولیاءدم من و آقای اولیایی فر به داخل رفتیم. مدتی در سالن انتظار ایستادیم. فکر می کردیم که اولیائدم گذشت خواند نمود و بهنود اعدام نخواهد شد. مدتی گذشت صدای دعاهای فعالان از بیرون زندان به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه وارد سالن دیگری شدیم. بهنود یا تعدادی از مسئولین زندان هم حضور داشتند. وقتی اولیاءدم به داخل رفت. بهنود به دست و پای آنها افتاد و خواهش و التماس کرد که او را نکشند. سرپرست اجرای احکام صورتجلسه اجرا را تنظیم کرد. چند نفر از مسئولین زندان، من و آقای اولیایی فر به سمت اولیاء دم رفتیم از آنها خواستیم و التماس کردیم که بهنود را اعدام نکنند. مادر مقتول گفت من الان نمی توانم فکر کنم باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندازم. بعد از چند دقیقه صدای اذان به گوش رسید. بهنود به اتاقی رفت تا آخرین نماز زندگی اش را بخواند. او رفت تا از خداوند خود طلب مغفرت کند. پس از اتمام نماز همگی به محوطه زندان رفتیم. تمام بدنم می لرزید و نمی دانستم که عاقبت این پسر بی مادر چه خواهد شد. بهنود وقتی به دست و پای مادر و پدر مقتول افتاد به مادر مقتول می گفت که من مادر دارم تو رو به خدا شما مادری کنید و من را اعدام نکنید. همگی به سالن دیگر رفتیم. در سالن چهار پایه مستطیل شکل آهنی وجود داشت که بالای آن طناب دار پلاستیکی آب رنگی نصب کرده بودند. اولیاءدم داخل رفتند و پس از مدتی بهنود را به آن سالن کذایی بردند. سالنی که اعدامها در آنجا صورت می گرفت. من تا به حال ندیده و نشنیده بودم که اجرای احکام یک نفر را به صورت خاص در زندان اوین اعدام کند. ولی برایم تعجب انگیز بود که چرا بهنود به تنهایی اعدام می شد. شاید این هم از بد اقبالی او بود که تنها به آسمان رود. کسانی که آنجا بودند باز هم از مادر و پدر بهنود خواهش کردند و گفتند اگر با خدا معامله کنید زیان نخواهید دید. مادر مقتول گفت باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندارید. بهنود به بالای چوبه دار رفت و طناب را به گردنش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت که مادر و پدر مقتول به سمت چارپایه رفتند و آن را از زیر پای بهنود کشیدند. بهنود به ملکوت اعلی پیوست.

طاقت دیدن این صحنه را نداشتم. تا چارپایه از زیر پای بهنود کشیده شد تمام اطراف سیاه شده بود.

امروز دیگر بهنود در زندان و بین دوستان خود نیست. جای خالی بهنود را احساس می کنند.

من تمام تلاش خودم را کردم ولی هیچ فایده ای نداشت. باز هم عقیده دارم او مستحق مرگ نبود.

او نمی بایست اعدام شود.

ولی اعدام شد.

اعدام

آخرین سخنان و خواسته های بهنود شجاعی – صبا واصفی

این مصاحبه وقتی انجام شد که بهنود هنوز زنده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم  نوشتن فعل «بود» این قدر  تلخی به جانم بریزد. بهنود از پشت تلفن گفت: «آدم به امید زنده است»… کاش وقتی شما این مصاحبه را می خوانید بهنود هنوز زنده «باشد». کاش رنگ سرخ آسمان بامدادی، آخرین رنگ چشمهایش نباشد؛ کاش آسمان آبی بعد از طلوع را ببیند…

اگر بخواهی نقاشی بکشی از چه رنگی استفاده می کنی؟

آبی

چرا آبی؟

به خاطر آسمون. خیلی وقته که آرزو دارم از بیرون زندان ببینمش.

چند بار تا حالا برایت حکم صادر شده ؟

تا الان سه بار رفتم پای چوبه که رییس قوه قضاییه به من وقت داده. چهار پنج بار هم دو سه روز مانده به اجرای حکم به من وقت دادند.

شب اجرای حکم را در کجا می گذرانی؟

در یک سویت تنها دور از همه. اون جا تا صبح هزار بار مرگ رو جلوی چشم هایت می بینی. همه کسانی که آن جا می روند فقط آرزو می کنند که خدا رحمی به دل شاکی بیندازد و رضایت بدهد.

در مسیری که از سلول تا جایگاه اجرای حکم طی کردی به چه کسی یا چه چیزی فکر می کردی؟

بار اول اصلا باورم نمی شد قرار است بمیرم. وقتی سوار اتوبوس شدم که از اینجا به اوین بروم تازه فهمیدم قرار است چه بلایی سرم بیاید. فهمیدم یه کاری کردم که آخرش جدی جدی مرگ است. آن جا فقط به این فکر می کردم که ای کاش خدا یه رحمی در دل شاکی بیندازد و من را ببخشد. فکر می کردم کاش یه لحظه، فقط یه لحظه خودشان را جای من می گذاشتند. اگر احسان جای من بود چه در خواستی داشتند؟ فکر می کردم کاش مادر احسان برای من مادری کند!

خودت تلاش کردی از شاکی رضایت بگیری؟

بله. برایشان چندین بار نامه نوشتم از آن ها خواستم به خاطر امام حسین، به خاطر خدا رحم به جوانی ام کنند. قبول دارم اشتباه بزرگی مرتکب شدم اما آن موقع من بچه بودم اصلا فکرش را هم نمی کردم کار به این جا برسد. از همین جا به آن ها التماس می کنم به خاطر روح احسان به من یه فرصت دوباره، یه زندگی دوباره بدهند.

شب هایی که در سوئیت تنها بودی و منتظر رسیدن زمان اجرای حکم دوست داشتی چه کسی کنارت بود؟

مادرم. مادرم که سال هاست ندیدمش. وقتی 12 ساله بودم بیماری دیابت گرفت. بعد از دو سال نابینا شد و مرد. نه فقط شب های اجرای حکم، هر شب این آرزو را دارم. دلم می خواهد خدا یه رحمی به دل شاکی بیندازد تا من یه بار دیگه بتوانم سر مزار مادرم بروم.

اگر آزاد شوی اولین جایی که بروی کجاست؟

نذر کردم اول بروم جمکران بعد هم سر خاک مادرم.

هنوز امیدواری که شاکی رضایت بدهد؟

نمی شود که آدم امید نداشته باشد. همه آدم ها به امید زنده اند. نا امیدی بزرگ ترین گناه است. تا الان سه بار مرگ را با چشم هایم دیده ام. در این یک سالی که بارها رفتم پای چوبه و برگشتم فقط توکلم به خدا بوده و بس!

این بار چه زمانی قرار است حکمت اجرا شود؟

یکشنبه 19 مهر بعد از نماز صبح.

دوست داری این بار هم اجرای حکمت به تعویق بیفتد؟

نه. نه. واقعا دیگه نمی خواهم به تعویق بیفتد. ولی می خواهم که مارد احسان برایم مادری کند. می دانم که عزیزشان را از دست دادند، می دانم درد بزرگی است ولی دلم می خواهد یک کمی فکر کنند من اصلا قصد قبلی نداشتم. خدا هم خودش می داند من رفته بودم یک نفر را آشتی بدهم. احسانم هم که فوت کرد توی این دعوا هیچ کاره بود. من و احسان هیچ کاره بودیم. رفته بودیم دو نفر را آشتی بدهیم. به مادرم توهین کرد کار به این جا رسید.

تا حالا با خانواده شاکی برخورد داشتی؟

بله. یک بار در دادگاه یک بار هم سری اول که رفتم پای چوبه. آن جا اتاقکی است که در آن نماز صبح می خوانند. بعد متهم را می برند پای چوبه. بعد از نماز به آن ها التماس کردم من را ببخشند. مادرش چیزی نگفت. فقط گریه می کرد ولی برادرش گفت برادر جوانم را کشتی. من واقعا جانی نیستم یک اتفاق ساده، بدون هیچ قصد قبلی کار من را به این جا کشید.

دوستانی داشتی که حکمشان اجرا شود؟

بله . بار اول که پای چوبه رفتیم 5 نفر بودیم . 4 نفر را جلوی چشمانم بالا کشیدند. سری دوم 11 نفر بودیم. 8 نفر را بالا کشیدند. بار آخر 7 نفر بودیم 2 نفر را بالا کشیدند.

اگر ولی دم را ببینی از او چه درخواستی می کنی؟

التماس می کنم تمنا می کنم به خاطر روح احسان از من بگذرد. به خاطر علی اکبر، به خاطر امام حسین من را عفو کنند. من از 17 سالگی در زندان بودم. از بچگی مادر نداشتم. بدبختی زیاد کشیدم. از 17 سالگی تا الان 4 سال و نیم عمرم را در زندان پیش یک مشت خلاف کار گذراندم. به خدا به اندازه تمام عمر یک آدم من تنبیه شدم. از خدا می خواهم دشمن آدم هم گرفتار چنین جایی نشود. از ولی دم می خواهم با خودش فکر کند اگر جریان برعکس بود دلش به چی رضایت می داد، همان کار را بکند. دلم خواهد از ته دل به آن ها بگم تا آخر عمر بردگی می کنم.. می دانم در خواست بزرگی است، چیز زیادی از آن ها می خواهم، می دانم گذشت کردن در چنین حالی خیلی سخت است اما این جا هر کسی قصاص کرده پشیمان شده است. اگر هر کدام از شاکی ها فقط یک هفته در زندان زندگی کنند نه تنها خودشان رضایت می دهند بلکه از همه شاکی ها رضایت می گیرند.

سری دوم یک متهم را با من بدن پای چوبه بعد از مدتی شنیدم همسرش ناراحتی اعصاب گرفته. مادرش هم فلج شده است در به در دنبال خانواده متهم می گشتند از آن ها حلالیت بگیرند.  یک متهم دیگر هم بود که بعد از این که زیر چار پایه اش زدند خانواده اش گفتند می خواهیم رضایت بدهیم که قاضی گفت این رضایت را باید 5 دقیقه پیش می دادید.

فکر می کنی اگر پدر تو جای پدر احسان بود رضایت می داد؟

پدرم اذیت می کرد اما مطمئنم رضایت می داد. هر کسی یک لحظه دلش را جای دل متهم بگذاره و احساس کند به او چه می گذرد رضایت می دهد. من 20 ساله ام. باور نمی کنید! گفتنش ساده است ولی وحشتناک است 20 نفر جلوی چشم هایت جان بکنند. هیچ کس نمی تواند خودش را جای من بگذارد و تصور کند چه قدر سخت است. لحظه ای که می بینی هم بندی هایت به دست و پای ولی دم می افتند و فایده ای هم ندارد.

بهنود امیدوارم تا هفته دیگر چنین روزی خانواده ات حضور تو را در خانه جشن بگیرند.

من که دست هایم بالاست. هر چی او بخواهد. رضایم به رضایش.
وبلاگ    محمد مصطفایی (وکيل بهنود شجاعی)

http://mohegh.blogfa.com/post-201.aspx





بابا چه کشکی؛ چه پشمی !!

3 10 2009

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد…
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم…
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.

كتاب كوچه
احمد شاملو





پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌گوید. مُرده !

21 09 2009

Balkh

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟» اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می ‌گوید. مُرده !»

353777_orig

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: “این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.”

169iwj9

حال با آخوند چیکار باید کرد من هم نمیدانم ؟